سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ – درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. وی در تبریز بهدنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرهالشعرای همین شهر نیز به خاک سپرده شد. (بیوگرافی شهریار)
یکی از برجسته ترین آثار وی تضمینی است از غزلی مشهور از سعدی:
| من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی | عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی |
| دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم! | باید اول به تو گفتن که: چنین خوب چرایی ؟ |
| ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه | ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی !؟ |
| آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان | که دل اهل نظر برد، که سرّیست خدایی |
| پرده بردار، که بیگانه خود این روی نبیند | تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی |
| حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان | این توانم که بیایم سر کویت به گدایی |
| عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت | همه سهلست، تحمل نکنم بار جدایی |
| روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا | در همه شهر دلی هست که دیگر بربایی !؟ |
| گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم | چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی |
| شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن | تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی |
| (در بعضی نسخ آمده است: کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان؟ | پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی) |
| سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد | که بدانست که دربند تو خوشتر ز رهایی |
| خلق گویند برو دل به هوای دگری ده | نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی |
شهریار و تضمین غزل سعدی
| ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی | حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی |
| گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی | |
| «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی | عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی» |
| مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم | وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم |
| نغمه ی بلبل شیراز نرفته است ز یادم | |
| «دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم | باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی» |
| تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه | مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه |
| پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه | |
| « ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه | ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی» |
| تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت | عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت |
| سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت | |
| «عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت | همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی» |
| درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان | کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان |
| نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان | |
| «حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان | این توانم که بیایم سر کویت به گدایی» |
| گِرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان | چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن |
| ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان | |
| «آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان | که دل اهل نظر برد که سریست خدایی» |
| هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم | همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم |
| لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم | |
| «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم | چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی» |
| چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن | دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن |
| نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن | |
| «شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن | تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی» |
| سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان | که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان |
| به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان | |
| «کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان | پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی» |
| نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند | دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند |
| جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند | |
| «پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند | تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی» |
| نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد | نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد |
| شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد | |
| «سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد | که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی» |
View Comments (1)
خیلی عالی بود
کاش فایل صوتیش رو هم میزاشتید
تشکر